تبلیغات
چراغ جادو - مطالب داستان

نکات منفی!

 

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند. در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.

در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟

دوستش پاسخ داد: «آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند.»



بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند. روی وجوه منفی تیم های کاری متمرکز نشوید. با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در کارکنان و تیم های کاری ایجاد انگیزه کنید.


برچسب ها: داستان آموزنده ، داستان موفقیت ، نکات روانشناسی ، داستان روانشناسی ،
 

پیش بینی هوا

 

پائیز بود و سرخپوست ها از رئیس جدید قبیله پرسیدند که زمستان پیش رو سرد خواهد بود یا نه. از آنجایی که رئیس جدید از نسل جامعه مدرن بود، از اسرار قدیمی سرخپوست ها چیزی نیاموخته بود. او با نگاه به آسمان نمی توانست تشخیص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراین برای اینکه جانب احتیاط را رعایت کند به افراد قبیله گفت که زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان باید هیزم جمع کنند.

چند روز بعد ایده ای به نظرش رسید. به مرکز تلفن رفت و با اداره هواشناسی تماس گرفت و پرسید: «آیا زمستان امسال سرد خواهد بود؟»

کارشناس هواشناسی پاسخ داد: «به نظر می رسد این زمستان واقعاً سرد باشد.»

رئیس جدید به قبیله برگشت و به افرادش گفت که هیزم بیشتری انبار کنند. یک هفته بعد دوباره از مرکز هواشناسی پرسید: «آیا هنوز فکر می کنید که زمستان سردی پیش رو داریم؟»

کارشناس جواب داد: «بله، زمستان خیلی سردی خواهد بود.»

رئیس دوباره به قبیله برگشت و به افراد قبیله دستور داد که هر تکه هیزمی که می بینند جمع کنند. هفته بعد از آن دوباره از اداره هواشناسی پرسید: «آیا شما کاملاً مطمئن هستید که زمستان امسال خیلی سرد خواهد بود؟»

کارشناس جواب داد: «قطعاً و به نظر می رسد زمستان امسال یکی از سردترین زمستان هایی باشد که این منطقه به خود دیده است.»

رئیس قبیله پرسید: «شما چطور می توانید این قدر مطمئن باشید؟»

کارشناس هواشناسی جواب داد: «چون سرخپوست ها دیوانه وار در حال جمع آوری هیزم هستند.»


برچسب ها: داستان آموزنده ، داستان ، داستان موفقیت ،
 

داستان انتقاد

 

عالمی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت، همه مسحور گفته هایش می شدند. همه، به

جز اسحاق، که همیشه با تفسیرهای او مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد.

بقیه از اسحاق به خشم می آمدند، اما کاری از دستشان بر نمی آمد.

روزی اسحاق درگذشت. در مراسم خاکسپاری، مردم متوجه شدند که مرد عالم به شدت اندوهگین است.

یکی پرسید: «چرا این قدر ناراحتید؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد!»

مرد عالم پاسخ داد: «من برای دوستی که اینک در بهشت است، ناراحت نیستم. من برای خودم ناراحتم.

وقتی همه به من احترام می گذاشتند، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم. حالا رفته،

شاید از رشد باز بمانم.»

افرادی از سازمانتان که به صورت سازنده از شما انتقاد می کنند، نیروهای باارزشی هستند. آنها را از

خود طرد نکنید. بلکه این قابلیت آنها را در جهت و مسیر رشد سازمان هدایت کنید و از فکر و توانایی

 تحلیل آنها، در بررسی مسائل سازمانی استفاده کنید.
برچسب ها: داستان آموزنده ، داستان ، داستان موفقیت ،
 

قوه مشاهده و ادارک انسان

 

در یک مطالعه پژوهشی درباره قوه مشاهده و ادارک انسان، نمونه ای از افراد ایستاده جلوی

پیشخوان دریافت کارت پرواز در فرودگاه به عنوان آزمایش شوندگان انتخاب شدند. در این

آزمایش، مسئول مربوطه هنگام انجام عملیات لازم، وانمود می کرد که چیزی افتاده است

و پس از خم شدن برای برداشتن آن چیز، جای خود را به شخص دیگری می داد و آن شخص

باقی کار ارائه کارت پرواز را انجام می داد. بررسی نشان داد درصد زیادی از آزمایش شوندگان

توجه تغییر صورت گرفته نشدند.

در پژوهش دیگری، از آزمایش شوندگان خواسته شد که فیلم یک مسابقه بسکتبال را ببینند و

تعداد پاس های بین بازیکن های با پیراهن سفید را بشمرند. بیشتر آزمایش شوندگان تعداد

درست پاس ها را شمردند، اما فقط ۴۲ درصد یک اتفاق مهم در فیلم را دیدند. یک نفر در لباس

یک گوریل سیاه به وسط زمین بازی آمده بود و چند بار مانند یک گوریل واقعی، دست هایش

را به سینه اش کوبیده و از زمین خارج شده بود. بیش از نیمی از آزمایش شوندگان آنچنان

مشغول وظیفه شمردن پاس ها بودند که نتوانسته بودند گوریل را ببینند؛ یک گوریل بزرگ،

درست مقابل چشمانشان!

وظایف جاری، دل مشغولی ها و مدل های ذهنی ما، چشم بندهایی به وجود می آورند که
 باعث می شوند میدان دید و دقت ما محدود شود و نتوانیم پدیده ها و تغییرات محیطی
اطراف مان را ببینیم یا درک کنیم. شما چه گوریل هایی را که از جلوی میدان دید شما عبور
می کنند نمی توانید ببینید
برچسب ها: قوه مشاهده و ادارک ، ادراک ، داستان آموزنده ، داستان موفقیت ، داستان عشق ، داستانهای شیوانا ،
 

چک 500.000 دلاری راکفلر

 

روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود 

و به این فکر می کرد که آیا می تواند شرکتش را از ورشکستگی 

نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای 

بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب 

خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس

 قرارداهای بسته شده را داشتند.

ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت: «به نظر میاد 

خیلی ناراحتی.»بعد از شنیدن حرف های مدیر، پیرمرد گفت: «من

 می تونم کمکت کنم.»نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت

 و داد به دستش و گفت: «این پول رو بگیر. یک سال بعد همین موقع

 بیا اینجا و اون موقع می تونی پولی که بهت قرض دادم رو برگردونی.»

 بعد هم از آنجا دور شد.مدیر شرکت در حال ورشکستگی، یک چک

 ۵۰۰۰۰۰ دلاری در دستش دید که امضاء جان دی. راکفلر داشت، یکی

 از ثروتمندترین مردان روی زمین.

با خود فکر کرد: «حالا می تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض

 چند ثانیه برطرف کنم.»اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را 

در جای امنی نگه دارد. همین که می دانست این چک را دارد، اشتیاق 

و توان تازه ای برای نجات شرکت پیدا کرد. توانست از طلبکاران برای

 پرداخت های عقب افتاده فرصت بگیرد. چند قرارداد جدید بست و چند

 سفارش فروش بزرگ دریافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام 

بدهی ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.

دقیقاً یک سال بعد از اتفاقی که در پارک برایش پیش آمده بود، با چک

 نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست. راکفلر آمد

 اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش

 را برای او تعریف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد:

 «گرفتمش!» بعد به مدیر نگاه کرد و گفت: «امیدوارم شما را 

اذیت نکرده باشد. این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می کند و

 به مردم می گوید که راکفلر است.»

مدیر تازه فهمید این پول نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد

به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به

 او داده بود .


برچسب ها: داستان آموزنده ، داستان روانشناسی ، داستان عبرت آموز ، موفقیت ، اعتماد به نفس ، جلوگیری از ورشکستگی ،
 

تعداد کل صفحات ( 3 ) 1 2 3