تبلیغات
چراغ جادو - مطالب ابر داستان روانشناسی

داشتن همزمان گرما و نور

 
جان ساندرلند، مدیر عامل سابق یکی از شرکت های محصولات غذایی در آمریکا، در مقابل استدلال مدیرانش مبنی بر اینکه می‌توان یا فروش را افزایش داد یا حاشیه سود را، و نه هر دو را، با یک تمثیل پاسخ می‌داد.

او زمانی را به مدیران یادآوری می‌کرد که انسان‌ها در کلبه‌های گلی زندگی می‌کردند و در تلاش بودند که هم کلبه را گرم نگاه دارند و هم از نور خورشید در داخل کلبه بهره ببرند:

یک سوراخ در دیوار کلبه باعث می‌شد بتوان از نور روز استفاده کرد اما سرما هم به درون کلبه راه می‌یافت؛ بستن سوراخ باعث می‌شد درون کلبه گرم شود اما کاملاً تاریک باشد. 

اختراع شیشه داشتن همزمان گرما و نور را امکان‌پذیر کرد.

او سپس می‌پرسید: «شیشه کجاست؟»

برچسب ها: داستان آموزنده ، داستان موفقیت ، نکات روانشناسی ، داستان روانشناسی ،
 

دو شاهین پادشاه

 
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند.

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟»

کشاورز که ترسیده بود گفت: «سرورم، کار ساده ای بود، من فقط شاخه ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد»


گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه های زیر پایمان را ببریم ،و از دایره ی امنی که در ذهن خود ساخته ایم خاج شویم تا بتوانیم پیشرفت کنیم

برچسب ها: داستان آموزنده ، داستان موفقیت ، نکات روانشناسی ، داستان روانشناسی ،
 

نکات منفی!

 

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند. در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.

در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟

دوستش پاسخ داد: «آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند.»



بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند. روی وجوه منفی تیم های کاری متمرکز نشوید. با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در کارکنان و تیم های کاری ایجاد انگیزه کنید.


برچسب ها: داستان آموزنده ، داستان موفقیت ، نکات روانشناسی ، داستان روانشناسی ،
 

چک 500.000 دلاری راکفلر

 

روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود 

و به این فکر می کرد که آیا می تواند شرکتش را از ورشکستگی 

نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای 

بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب 

خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس

 قرارداهای بسته شده را داشتند.

ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت: «به نظر میاد 

خیلی ناراحتی.»بعد از شنیدن حرف های مدیر، پیرمرد گفت: «من

 می تونم کمکت کنم.»نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت

 و داد به دستش و گفت: «این پول رو بگیر. یک سال بعد همین موقع

 بیا اینجا و اون موقع می تونی پولی که بهت قرض دادم رو برگردونی.»

 بعد هم از آنجا دور شد.مدیر شرکت در حال ورشکستگی، یک چک

 ۵۰۰۰۰۰ دلاری در دستش دید که امضاء جان دی. راکفلر داشت، یکی

 از ثروتمندترین مردان روی زمین.

با خود فکر کرد: «حالا می تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض

 چند ثانیه برطرف کنم.»اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را 

در جای امنی نگه دارد. همین که می دانست این چک را دارد، اشتیاق 

و توان تازه ای برای نجات شرکت پیدا کرد. توانست از طلبکاران برای

 پرداخت های عقب افتاده فرصت بگیرد. چند قرارداد جدید بست و چند

 سفارش فروش بزرگ دریافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام 

بدهی ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.

دقیقاً یک سال بعد از اتفاقی که در پارک برایش پیش آمده بود، با چک

 نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست. راکفلر آمد

 اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش

 را برای او تعریف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد:

 «گرفتمش!» بعد به مدیر نگاه کرد و گفت: «امیدوارم شما را 

اذیت نکرده باشد. این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می کند و

 به مردم می گوید که راکفلر است.»

مدیر تازه فهمید این پول نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد

به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به

 او داده بود .


برچسب ها: داستان آموزنده ، داستان روانشناسی ، داستان عبرت آموز ، موفقیت ، اعتماد به نفس ، جلوگیری از ورشکستگی ،